X
تبلیغات
رایتل
جمعه 24 آبان 1387
این داستان ادامه دارد...

سارا بهتش زده بود... باور نمی کرد این سر دنیا!! بهروز اونم اینجا!! به خیال اینکه از دستش فرار کرده باشه از ایران تا ماساچوست اومده بود!! اما خیال باطل... مطمئن بود بهروز برای کنف کردن اون تا اینجا اومده... 

 

۲ روز از اولین باری که بهروز رو توی محوطه دانشگاه دیده بود می گذشت خیالش راحت بود که ظاهرا با اون کاری نداره و توی خوابگاه هم اقامت نکرده... با خیال راحت داشت مسیر دانشکده تا خوابگاه رو طی می کرد که کسی از پشت صداش کرد... 

 

سارا شکه شده بود!! بهروز... فکر کرد بهتره خودش رو به کوچه علی چپ بزنه تا دوباره گرفتار نشه یا شاید انتقام بگیره!!

 

+ سلام سارا خانوم 

- سلام شما؟  

+ بله؟؟ من... من... ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم!!