X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 18 خرداد 1388
خیلی دور...خیلی نزدیک...

سلام


منم از اینجا online مناظره ها رو می بینم اما نمی دونم چرا موقع این مناظره آخری که بسی باحال بود و لذت بردم این همه دلم هوای خونه رو کرده بود اینکه کنار مامان و بابا بشینم و این مناظره ها رو ببینم یا فقط یک دقیقهدیگه بتونم تو خیابون یوسف آباد راه برم دلم شدید هوای وطن داره


دلم خونه مامان بزرگم رو می خواد خودش و خونه ی خوشگلش توی کرمون همیشه جز قشنگترین خاطره های من هستن...

درخت جلوی خونه مون تو یوسف آباد...مامان بابام وقتی پای تلویزیون می شینن و سریال می بینن...خواهرم و ثنا و دغدغه هاشون...حتی کارگر خواهرم و یه وقتایی محمد آقا کارگر افغانی که ارتشی بود و تو مملکت ما به کارگری رسیده بود...آقای زمانی راننده اتوبوس خط یوسف اباد انقلاب که اینقده من اونو دیدم و اون منو دید که دیگه سر کوچه هم منو می دید یا حتی اون باری وسط کوچه داشتم می دویدم منو دید می ایستاد تا سوار شم فروشنده ترک مغازه سر ایستگاه اتوبوس تو انقلاب...دوستام...کوچه ها درخت ها جوی آب... دلم برای همه اینها تنگ شده اگه بخوام اسم همه و همه لحظه ها رو ببرم فک کنم وبلاگم بترکه


نمی تونم تو این مغزم بگنجونم که نمی تونم به این زودی ها ببینمشون!! تلفن سیرابم نمی کنه اینترنت آرومم نمی کنه من فقط یه لحظه دیدار می خوام اما ...


هی هی هی...خیلی زود پیر شدم...


خیلی دورن...اما همین جان توی دلم...خیلی نزدیکن


----

بعدا نوشت:

از لطف همه ممنونم که این همه با مهربونی هاتون به من روحیه دادین من برای کار اقدام کردم اما چون در استخدام دانشگاه هستم اجازه ندارم هر جایی کار کنم و فقط همین چند هفته باقیمانده بی کارم بعدش دوباره باید برم دانشگاه و یا TA می شم یا RA... واقعا درست می گین من از روی بیکاری اینجوری به فکر افتادم اونم به این خاطر که این هفته اون آقای استادم به من گفت استراحت کنم تا بقیه بچه ها به من برسن اما حالا معتقدم هر چی این تابستونی کمتر استراحت کنم و بیشتر روی مقاله ام کار کنم کمتر فکر بی خود می کنم لذا از این هفته دوباره باید شروع به کار روی مقاله ام کنم قول می دم حالم بهتر شه راستی دقت کردین من چند تا پست قبلی گفته بودم من نمی نویسم تا لاغر شم؟!! مثل اینکه منم مثل ا.ن حرف مفت زیاد می زنم سعی می کنم ننویسم تا دوباره هم روحیه ام خوب شه هم لاغر شم