X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 5 مرداد 1388
دوری سخته خیلی سخت...

عکس های ثنا رو دیدم!! لازمه بگم چه حسی دارم؟


تمام نه ماه حاملگی خواهرم پیشش بودم، حسش کردم با آذین می نشستیم و حرکاتش رو تو شکم مامانش بررسی می کردیم انگار که تیکه ای از خودمه... وقتی سر 6 ماه و خورده ای آذین حالش بد شد و ممکن بود خدای نکرده از دست بره نی نی خوشگل، التماس کردم به خدا که خواهرم رو غصه دار نکنه و نکرد...که آقایی می کنه خدا در حق بنده هاش!!


فسقلی که به دنیا اومد کنارش بودم باهاش بازی می کردم بیشتر سعی می کردم بغلش کنم که مامانم خسته نشه که باهاش بازی کنم...


الان چه جوری بگم نی نی فسقلی که موقع اومدن من اینجا لرزون روی پای خودش می ایستاد حالا توی عکساش داره راه می ره...چه جوری بگم که من نیستم دستشو بگیرم که من هنوز با صدای گریه اش از پشت تلفن آشنام...که من دلم براش تنگه...


حالا می گی: دلت فقط برای ثنا تنگ شده؟ نه والا اگه می تونستی ببینی خوابامو...فکرامو، می دیدی دلم برای کی ها تنگ شده...که دیدن عکس ها داغ دلم رو تازه می کنه...که من جرات ندارم دو تا دونه قاب عکس بگیرم عکس های همه رو بذارم توشون...چون یه نگاه بهشون کافیه که کل روزم رو با گریه همراه کنم...


دلتنگی سخته دوری سخته اما چرا اینجام؟ حکمت داره و منم تا جایی که ایمانم اجازه می ده پای حکمتش می ایستم که امیدوارم لااقل تا حد برآورده کردن آرزوی مامان و بابام ایمان داشته باشم که روسیاه این همه زحماتشون نباشم...